گذر پروانه ها
رویاها، آرزوها و خاطرات پروانه ای
چرا پروانه را از شاخه چیدند ؟ چرا پـروازها را سر شکستند ؟ چرا آوازهـــــا را سر بریدند ؟ پس از کشف قفس ، پرواز پژمرد سرودن بر لـب بلبل گـــــره خورد کلاف لالـــه سردرگم فرو مـــاند شکفتن در گلوی گل گره خـــورد چرا نیلوفـــــــــــر آواز بــلبـل به پای میله های سرد پیچیــد ؟ چرا آواز غمگیــــــــــن قنـاری درون سینه اش از درد پیچیـــد ؟ چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت ؟ چه شد آن آرزو هــــای بهاری ؟ چرا در پشت میله خط خطی شـد صـــــدای صـــاف آواز قناری ؟ چرا لای کتابـــــی خشک کردند برای یادگــــــــاری پیچکی را ؟ به دفتر های خود سنجاق کردند پر پروانه و سنجاقکــــــی را ؟ خدا پر داد تا پرواز باشــــــــــد گلویــی داد تا آواز باشـــــــــد خدا می خواست باغ آسمـان ها به روی ما همیشه باز باشــــــد خدا بال و پر و پروازشـــــان داد ولی مردم درون خود خزیدنـــــد خدا هفت آسمان باز را ساخت ولی مردم قفـــــس را آفریدند ( قیصر امین پور ) میدونم ، چند روزی بود که پیدایم نبود و من هم یادم رفته بود که به وبلاگم سر بزنم . امید وارم که با من قهر نکرده باشید و اگر هم بامن قهرید با خواندن این شعر باهام آشتی کنید ! چه می شد اگر مثل پروانه هــــــا کمی دست و پای دلت باز بـــــــود به هر جا دلت خواست سر میزدی از این خــــــاک امکان پرواز بـــــــود اگر باخبر بودی از آســـــــــمان به روی زمیـــن این خبرها نبود اگر خانه پر بود از پنجـــــــــــره نیازی به این قفل و درها نبــود اگر باخبر باشی از آســـــــــــمان خبر های آن ســــــو همه آبی اند خبر های روشن ، خبر های خـوب همه آفتابـــــــی و مهتابــــــی اند خبـــــر های آن سو همه سبـز سبــز خبـــــر های این سو همه سرخ و زرد در آن سـو همه رنگ آرامش اســـــت در این سو همه رنگ نـــــــیرنگ و درد هوای تنفس در این جا کم اســـــت ؟ و یا آب و نانــش به اندازه نیســـــت ؟ برای تو خورشید و ماهش کم است ؟ و یا کهکشانـش به اندازه نیســــت ؟ تمام زمین جای جــــولان توســـــــت بگو جا برای تو تنگ اســـــــــــــت باز نه تنها زمین ، آسمان مال توســـــت نیازی به شمشـیر و جنگ است باز ؟ (قیصر امین پور ) داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوه ها بالا برود . او پس از سال ها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد . ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود . شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید . اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همانطور که از کوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و درحالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت . همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد که طنابی به دور کمرش بسته شد . بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحطه ی سکوت برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد" خدایا کمکم کن " . ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد " از من چه می خواهی ؟ " - ای خدا نجاتم بده ! - واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟ - البته که باور دارم . - اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است را پاره کن . یک لحظه سکوت . اما مرد طناب را پاره نکرد ! گروه نجات می گویندکه روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کرده اند . بدنش از یک طناب آویزان بود وبا دست هایش محکم طناب را گرفته بود و از زمین فقط ۱ متر فاصله داشت . و شما چه قدر به طنابتان وابسته اید ؟ آیا حاظرید آن را رها کنید ؟ در مورد خداوند هرگز یکچیز را فراموش نکنید ، هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده است . هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست . به یاد داشته باشید که او همواره شما را می بیند . حرف هایش را باور کنید . پـروانـه پـر کشید و زمین خیس عشــق شد گــویی کـــه ابـــر روی دو بـالـــــش تنیده بود پــروانــــهای کــه بـال دعـایـــــش بـرای شهر تـــا آسـمـان نـــور و اجـابــــت پـــــــریـده بـود چندی گذشت و سمت طلوعــی غریب رفت بی شـک غـروب فاجـعــــه وقتش رسیده بود یــعـنـــــــی مـیــان دیــده دنیا پـــرسـتهـــــــا قصـری به رنگ وسوسه،شیطان کشـیده بود قصری که خوشه خوشه پر از کینه بود و زهر زهـــری کــه روی بــــــاور مـردی چـکیده بـود او سالـهـــــا درون خودش شــعـلـه ور شد و دنیا درون قــــــــــلـب سـیـاهـش تــپیـده بـود افـــــسوس آن نــگـــــاه شرورانـه هــیچ وقت پـــروانــــــــه را بـه روی چمـنـهـا نـدیــده بـود! کودکـــــــی هایم اتاقی ســــــــــــــاده بود قصـــــه ای ، دور اجاقی ســـــــــــــاده بود شب که می شد نقش ها جان می گرفت روی سقف ما که طاقی ســـــــــــــاده بود می شـــــــــــدم پروانه ، خوابم مـــی پرید خواب هـــــــــایم اتفاقی ســـــــــــــاده بود زندگــــــــــــی دستی پر از پوچـــــــی نبود بازی مــــا جفت و طاقی ســــــــــــاده بود قهــــــــــــــــــر می کردم به شـوق آشتی عشــــق هایم اشتیاقی ســــــــــــاده بود ســـــــــــاده بودن عادتی مشـــــــکل نبود سختــی نان بود و باقی ســــــــــــاده بود قیصر امین پور من زهرا فلاح فر هستم. امشب به کمک مادرم وارد دنیای مجازی شدم و یک وبلاگ درست کردم. امیدوارم بتوانم از طریق این وبلاگ، نوشته هایم را ارائه کنم! 

![]()





